خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





جائیکه خدا می خواهد باشم

    داستان مردی را که هرگز نمی شناختم شنیدم٬ که حتماً خدا می خواست که این داستان را بشنوم.او رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای اداره خود را با آنها قسمت کنند. با صدایی پراز وحشت داستان اینکه چرا این افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعریف کرد.تمام داستانها تنها چیزهای کوچکی بودند. شاید شما میدانید که مدیر آن شرکت بخاطر اینکه پسرش مهدکودکش شروع شده بود٬ آنروز دیر به سرکار می آید. شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود که کیک به سرکار بیاورد٬ زنده مانده بود. اما برای من جالبتر فردی بود که آنروز صبح یک جفت کفش قرمز نو می پوشد. او مسافت زیادی را تا محل کار طی می کند٬ ولی درست قبل از رسیدن به محل کار پاهایش تاول میزند. جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همین زنده می ماند. بنابران حالا وقتی در ترافیک گیرکردم٬ به آسانسور نمیرسم٬ برمیگردم تا تلفن را جواب بدم و...همه این چیزهای کوچک که مرا ناراحت میکنند...
    با خودم فکر می کنم که اینجا دقیقاً همانجائیست که خدا میخواهد من در آن لحظه باشم.
    امیدوارم که خدا با همین چیزهای کوچک به برکت دادن شما ادامه دهد.
    لبخند بزنید... این یکی از بهترین تبلیغها برای خداست... مردم را از چیزی که نسیبتان شده متحیر کنید..



    این مطلب تا کنون 12 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : آنروز ,بخاطر ,چیزهای ,اینکه ,داستان ,چیزهای کوچک ,بخاطر اینکه ,
    جائیکه خدا می خواهد باشم

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده